هانی نتوورک

جدیدترین مطالب در مورد خانه و خانواده

داستانک
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤  

امروز از چهار راه راه آهن سوار یه ماشین شدم که بیام تقی آباد
سه کورس حساب میشه
با تاکسمتر 300
شخصی 400
بی رحمش 450 تا 500
رسیدیم به چها راه خواجه ربیع
یه چهار راه پائین تر
یه آقای 25 ساله دست تکون داد
طرف وایستاد سوارش کنه
گفت تقی آباد
گفت بشین
گفت چند می بری ؟
گفت یعنی چی ؟
گفت دارم مبلغ رو مشخص می کنم ، من با خودم قسم خوردم که از این به بعد این کار رو انجام بدم . از بس از این راننده های مشهدی بد دیدم .
گفت قبلاً چند میدادی
گفت 200 تا 300
گفت بشین
آقا سوار شد و شروع کرد به صحبت کردن :
آقا این مشهدی ها الن
آقا این مشهدی ها بلن
آقا این مشهدی ها جیم بلن
بی خود نیست بهشون میگن شمع دزد
رانندگیشون افتضاحه ، اینو من نمیگم ، آمار ها می گن
و ...

خیلی ناراحت شدم ، از اینکه به این راحتی داشت به مشهدی ها توهین می کرد .
به زور به حرف هاش می خندیدم
ازش پرسیدم که بچه کجاست ؟
گفت :بچه کاشان
بهش گفتم خوش به حالت که مشهدی نیستی ، خیلی شانس آووردی ولی  خوب نیست در جمع مشهدی ها اینقدر رک انتقاد کنی
به هر حال همه جا آدم خوب و بد داره
قضاوت برای کل منصفانه نیست
راننده هم مشارکت میکرد ، اون هم مشهدی بود  ، یکی به نعل میزد ، یکی به میخ
از آخر چهار راه دکترا بودیم  500 دادم و گفتم:ممنون آقا ، سر خیابون کفایی پیاده میشم
از کفایی رد شد
دوباره گفتم آقا سر کوچه پیاده میشم
باز هم رد شد
نرسیده به تقی آباد پیاده شدم
گفتم درسته ؟ منظور اینکه 100 تومان به من بده
گفت آره ،   تازه 100 تومان دیگه هم باید بدی ولی اشکال نداره همون 500 کافیه
پیاده شدم و گفتم  : (با اشاره پسر کاشانیه رو نشون دادم) این راست میگه و رفتم
فقر یعنی همین
فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست
فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است


کلمات کلیدی: داستان کوتاه
 
پیکنیک لاک پشتها
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸  

یک (روز) خانواده  لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
 در نهایت خانواده  لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
 او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این میشه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،کلمات کلیدی: طنز
 
دنیای مجازی چیست؟
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸  

دنیای مجازی چیست؟

مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ...

نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟

- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست

- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم

- باشه برات می خرم

صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن ؟

آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.

بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید .

آنوقت پسرک روبروی من نشست.

- عمو ... چیکار می کنی؟

- ایمیل هام رو می خونم.

- ایمیل چیه؟

- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم :

- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده

- عمو ... تو اینترنت داری؟

- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه

- اینترنت چیه عمو؟

- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همة این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

- مجازی یعنی چی عمو؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.

- چه عالی. دوستش دارم.

- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.

- مگه تو کامپیوتر داری؟

- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.

- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو      نمی بینیم.

- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم

- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.

- پدرم سالهاست که زندانه

- و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.

- مگه مجازی همین نیست عمو؟

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:

- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم.

اکنون دو انتخاب پیش رو دارید:

- این مطلب را برای دوستان خود بفرستید.

2- آن را ببندید و تصور کنید که نه چیزی خوانده اید و نه درک کرده اید

1- چنانکه دیدید من گزینة اول را انتخاب کرده ام


کلمات کلیدی: پیام آبی
 
به همین کوچکی
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧  

این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد.  کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.


کلمات کلیدی: خیلی جالب ،کلمات کلیدی: دانستنیها ،کلمات کلیدی: علمی
 
افراد مختلف چگونه فیل شکار می کنند؟
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧  

افراد مختلف چگونه فیل شکار می کنند؟

 چگونی شکار فیل توسط افراد مختلف .
ریاضی دان ها :
ریاضی دان ها به آفریقا می روند، هر موجودی که فیل نیست را کنار می گذارند و سپس یکی از آنهایی که باقی مانده است را می گیرند. البته ریاضی دان های باتجربه، ابتدا سعی می کنند تا ثابت کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد، آنگاه به آنجا می روند.
استادان ریاضی، ابتدا ثابت می کنند که حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد و سپس پیدا کردن و شکار آن را به عنوان تمرین برای دانشجویان باقی می گذارند.

کامپیوتردان ها:
دانشمندان علوم کامپیوتر، شکار فیل را از طریق اجرای الگوریتم زیر انجام می دهند:
1) برو به آفریقا.
 2) از دماغه رود نیل(جنوبی ترین نقطه آفریقا) شروع کن.
 3) سمت شمال حرکت کن و هر منطقه را از غرب به شرق بپیما.
4) در هر گذر،
الف- هر حیوانی را که می بینی شکار کن.
ب- آن را با فیل مقایسه کن.
پ- اگر با هم برابر بودند کار تمام است، وگرنه به مرحله 3 برو.
برنامه نویسان باتجربه، ابتدا یک فیل را در قاهره(شمال آفریقا) قرار می دهند تا مطمئن شوند که الگوریتم فوق خاتمه می یابد.

مهندسان:
مهندسان به آفریقا می روند و به طور تصادفی حیوانات خاکستری رنگ را می گیرند و این کار را آنقدر ادامه می دهند تا یکی از حیواناتی که گرفته اند وزنش به اضافه یا منهای 15 درصد وزن یک فیلی که از قبل شناخته شده است، باشد.

اقتصاد دان ها:
اقتصاد دان ها فیل را شکار نمی کنند، بلکه اعتقاد دارند که اگر به فیل ها به قدر کافی پرداخت شود، خودشان، خودشان را شکار می کنند.

آمار دان ها:
آمار دان ها اولین حیوانی که آن را N بار ببینند شکار می کنند و اسم آن را فیل می گذارند.

مشاوران:
مشاوران، فیل شکار نمی کنند و اکثر آنها هرگز هیچ حیوانی شکار نکرده اند، اما برای مشاوره به صورت ساعتی به استخدام شکارچیان درمی آیند.
مشاوران تحقیق در عملیات(Operation Research) علاوه براین می توانند ارتباط بین اندازه کلاه شکار و رنگ گلوله را با کارایی راهبردهای(استراتژیهای) شکار فیل بسنجند، البته به شرط آنکه کس دیگری برای آنها فیل را تعریف بکند.

سیاست مداران:
سیاست مداران فیل را شکار نمی کنند ولی فیل هایی که شما گرفته اید را بین مردمی که به آنها رای بدهند تقسیم ی کنند.

مدیران ارشد:
مدیران ارشد، سیاست کلی شکار فیل را بر اساس این فرض که فیل ها همانند موش ها ولی با صدایی بلندتر هستند، طرح ریزی می کنند.

وکلای حقوق:
وکلا فیل شکار نمی کنند ولی دور گله فیل ها می گردند و در مورد اینکه هر کدام از فضولاتی که روی زمین ریخته، متعلق به کدام فیل است بحث می کنند. البته اگر کسی آنها را استخدام کند می توانند بر اساس شکل و رنگ یکی از همان فضولات ثابت کنند که کل گله به موکلشان تعلق دارد.

فروشنده ها:
فروشنده ها فیل شکار نمی کنند، در عوض وقتشان را صرف فروش فیل هایی که هنوز شکار نشده اند می کنند و به مشتریان می گویند که فیل ها، دو روز قبل از شروع فصل آماده حمل خواهند بود.

فروشندگان نرم افزار، اولین حیوانی که شکار کردند را در اختیار مشتری قرار می دهند و صورتحسابی برای فیل به مشتری تسلیم می کنند.
فروشندگان سخت افزار، خرگوش می گیرند، آن را به رنگ خاکستری می کنند و سپس به عنوان فیل رومیزی Desktop Elephant به مشتری می فروشند.

معاونین بخش مهندسی، تحقیق و توسعه :
معاونین بخش مهندسی، تحقیق و توسعه خیلی سعی می کنند که فیل شکار کنند ولی کارمندانشان به آنها اطمینان می دهند که تمام فیل های موجود قبلاً شکار شده اند.

مامورین کنترل کیفیت:
مامورین کنترل کیفیت به فیل کاری ندارند بلکه به دنبال اشتباهات سایر شکارچیان می گردند.

منبع : بیا تو تفریح


کلمات کلیدی: طنز
 
من هر غلطی که دلم بخواهد می کنم !!
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱  

البته خوشبختانه به درگیری فیزیکی منجر نشد . سه نفری دم در منتظرم بودن البته یکیشون هم هیکل خودم بود .

قضیه از این قرار بود :

وقتی رسیدم سر کلاس ، 5 دقیقه ای از کلاس گذشته بود ،  من همیشه روی صندلی های جلوی کلاس می شینم چون میدونم معمولاً نخاله های کلاس میرن عقب میشینن و اصلاً اعصابشون رو ندارم .

رفتم عقب کلاس یه جایی واسه نشستن پیدا کردم  و بعد یه 10 دقیقه ای دو تا از نخاله های کلاس اومدن دقیقاً جلوی من نشستند .  از همون اول شروع کردن به سر کار گذاشتن خانم های کلاس . بعدش استاد هر چی می گفت ، این دو تا یه پارازیتی می دادن  سریع هم بر می گشتن تا ببینن خانم ها هم می خندن یا نه !!

باور کنید این جور آدما حاضرن واسه این که جلب توجه کنن و خنده دختر ها رو در بیارن ، برن وسط کلاس و ادای میمون هم در بیارن.  خلاصه نوبت رسید به خوندن شعر :

یک شعر بسیار زیبا از مولوی که من خیلی دوستش دارم

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست 

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر/کان چهره مشعشع تابانم آرزوست 

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز/باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

یکی از نخاله ها داوطلب خوندن شد . من و یکی دیگر از بچه هایی که توی شعر خوندن مهارت داشت هم داوطلب شدیم که استاد به اون نخاله هه گفت تا بخونه و اون هم شروع کرد:

باورتون نمیشه شعر رو چجوری می خوند  حُسن رو حسن و حسین می خوند  مَلول رو مولول می خوند (البته با لحنی مسخره که کاملاً مشخص بود یاد داره و فقط داره مسخره بازی در میاره ) . خیلی ناراحت شدم چون شعر رو به گند کشید دوست داشتم پاشم یه مشت نثارش کنم .

استاد فهمید داره مسخره بازی در میاره به من گفت اِدامشو بخونم من هم که کلی استرس داشتم شروع کردن به خوندن بدون اشتباه ولی چون استرس داشتم ، صدام آهنگ نداشت و خیلی خشک و کند می خوندم .

بعد استاد اومد در مورد مولانا صحبت کنه ولی باز دوتا نخاله ها شروع کردن به پارازیت دادن استاد یه تذکر نرم بهشون داد که الان بحث جدیه ولی باز دو باره پارازیت دادن و  استاد هم کلی عصبانی شد

شروع کرد با حالت جیغ جیغ کردن به تهدید کردن .  گفت تمام شعرهای  باقی مونده رو معنی  نمیکنم و حتماً هم توی امتحان میارم !!

جالبه که نخاله ها باز هم دست برنداشتند و دوباره پارازیت دادن.  من دیگه طاقتم تموم شد و به حالت در زدن با دست زدم به صندلی یکشون و  گفتم :

میشه ساکت شید تا ما از درس یه چیزی بفهمیم  ما که مثل شما واسه وقت تلف کردن اینجا نمیایم پس بی زحمت دیگه پارازیت ندید.  یکشون برگشت و به من گفت :  به شما ربطی نداره

گفتم : برعکس خیلی به من هم ربط داره . من هم حقوقی توی این کلاس دارم و اینجا بود که صدای چند نفر دیگه هم  در اومد و حرف منو تایید کردن .

به من گفت دوست داری عینکتو توی صورتت خورد کنم ؟ گفتم اگر جرات دارید بفرمایید  ،بعد برگشتم به طرف خانوما و گفتم :

خانوما ، ترو خدا یه کم به اینا بخندید ،اینا که از اول کلاس خودشون رو کشتند از بس مسخره بازی در آووردن و به طرف شما نگاه کردند .

اونا برگشتند و گفتند که ما این کار رو واسه کسی نمیکنیم  می خواستم جوابشو بدم که استاد به من گفت که خواهش می کنم این بحث رو ادامه ندید .

بچه ها هم به من می گفتن که بی خیال شم . جواب اون حرفشم داشتم می خواستم بگم اگه واسه اونا نیست ، پس چرا بعد از هر پارازیت دادن ، بر می گردید و به اونا نگاه می کنید ؟

البته از مخاطب قرار دادن خانوم ها بعداً خیلی ناراحت شدم ولی واقعیتی بود و بحث تموم شد .

از اول کلاس ، یکی از خانوما می خواست کنفرانس بده و از همون اول داشت به لبتابش ور می رفت تا وصلش کنه به دیتا پروجکشن تا بتونه کنفرانسش رو ارائه بده .

استاد گفت کی میتونه درستش کنه و من هم داوطلب شدم . داشتم میرفتم تا اونو درست کنم یکشون به من گفت :  بهتره دیگه برنگردی اینجا !!  برو همون جلو ها بشین

من هم یه نگاه تحقیر آمیز بهش کردم و رفتم تا کامپیوتر رو راه بندازم . سریع کار رو انجام دادم و دوباره برگشتم به صندلی خودم .

بعد از اینکه کنفرانس اون خانوم تموم شد ، استاد همه رو مخاطب قرار داد و گفت :  شاید با گفتن یک سری حرفها خانومها بهتون بخندن ، ولی توی دلشون مسخرتون می کنن اون دو تا هم داغ کردن و گفتن که اصلاً این کار رو واسه خانوما انجام ندادن .

استاد هم با عصبانیت گفت که حرفش کلی بوده و ربطی به اونا نداشته کلاس به اتمام رسید اونا زودتر از من از کلاس خارج شدند مشخص بود هدفشون چیه .

من که می خواستم از کلاس خارج بشم ، استاد منو صدا کرد و به من گفت که من اون چیزایی که گفتم رو اعمال نمی کنم .  چند تا از بچه ها دورم جمع شدند و کار منو تائید کردن من هم به استاد گفتم که عمده ناراحتی من به خاطر خراب کردن شعر بوده از استاد خداحافظی کردم و رفتم به سمت در  رفتم . من پیشبینی می کردم که دم در منتظر من هستند ، بنابراین قبل ا  قبل از اینکه از کلاس خواستم خارج بشم ، سوره والعصر رو خوندم  و از خدا خواستم که توی این قضیه از زیانکاران نباشم  .

یکشون دم در  تا منو دید به دو نفر دیگه گفت :اومد اومد من هم رفتم دم در جلوشون وایستادم ، در حالی که با خونسردی  عینکم رو داشتم میذاشتم توی کیف گفتم :  با من کاری داشتید  ؟

بعد اون هیکل درشته با حالتی عصبانی و بلند گفت :  شما چیکار داری سر کلاس من چه غلطی می کنم

من سر کلاس هر غلطی که دلم بخواهد می کنم .

با خنده بهش گفتم :  خوبه خودت داری می گی غلط .  بعدش هم ، من عضوی از اون کلاسم  و همیشه شما ها سر کلاس پارازیت میدید و اعصاب همه رو خورد می کنید ،   جو کلاس رو متشنج می کنید ،  اعصاب استاد رو هم که خورد می کنید ، استاد هم به همه توهین میکنه و همه رو جریمه می کنه چطور به من مربوط نیست ؟

من که مثل شما بیکار نیستم ، کلی هزینه کردم ، کلی وقت گذاشتم می خوام از کلاس حداکثر استفاده رو ببرم .

یکیشون گفت :  ما واسه خودمون اون کار ها رو می کنیم و هیچ قصدی واسه جلب توجه کردن کسی نداریم .

و شروع کرد به حتاکی کردن به کل خانومای کلاس با صدای بلند . خیلی بی شرم بود  . توی کلاس با خودم طی کرده بودم که دعوا نکنم  چون حوصله عواقبش رو نداشتم .

در جوابش گفتم :  تو حتی الان هم داری جلب توجه می کنی  چون فاصله ما نیم متر هم نیست داری داد می زنی که بهت توجه کنن دانشجوی های دیگه هم اومدن و منو کشیدن کنار و ازم خواستن که قضیه رو تموم کنم و گفتن که همه میدونن که اینا کی هستن .  قبل از اینکه از کلاس خواستم خارج بشم ، سوره والعصر رو خوندم  و از خدا خواستم که توی این قضیه از زیانکاران نباشم و به حق که همین طور شد .

بعد از تموم شدن این قضیه ، تمام ناراحتی من فقط مخاطب قرار دادن خانوم ها بود . فکر کنم خیلی تند رفتم .


کلمات کلیدی: داستان
 
سه مطلب جالب
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦  

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

----------------------------------------------------------------------------------------

سالها پیش زمانی که پنجم دبستان بودم پسری ته کلاس می نشست که به ۳دلیل از وی متنفر بودم.

اول اینکه سیگار میکشید دوم اینکه کچل بود و سوم اینکه در آن سن وسال زن داشت.

سالها بعد زمانی که از خیابان رد میشدم همان پسر را دیدم درحالی که سیگار میکشیدم و کچل بودم و زن داشتم.

                                                                                      دکتر علی شریعتی

---------------------------------------------------------------------------------------------

شخصی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.

سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.

شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی،

گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.

بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند

گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.

مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.

به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!!!

منبع : یک هیچ به نفع تو


کلمات کلیدی: خیلی جالب
 
مناظره بیل گیتس با جنرال موتورز
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦  

در یکی از نمایشگاه های ماشین که اخیرا برگزار شده بود بیل گیتس موسس شرکت مایکروسافت و ثروتمندترین مرد جهان صنعت ماشین را با صنعت کامپیوتر مقایسه و ادعا کرد :

اگر جنرال موتورز با سرعتی معادل سرعت پیشرفت تکنولوژی پیشرفت کرده بود الان همه ما ماشین هایی سوار می شدیم که قیمتشان 25 دلار و میزان مصرف بنزین آنها 4 لیتر در هر 1000 کیلومتر بود؟!

 

جنرال موتورز هم در جواب بیل گیتس اعلام کرد :

اگر جنرال موتوزر هم مانند مایکروسافت پیشرفت کرده بود امروزه ما ماشین هایی با این مشخصات سوار می شدیم :

1 - کیسه هوا قبل از باز شدن از شما می پرسید : ?Are u sure

2 - بدون هیچ دلیلی ماشین شما دو بار در روز تصادف می کرد ؟

3- برای خاموش کردن ماشین باید دکمه استارت را می زدید ؟

4 - صندلی های جدید همه را مجبور می کردند بدن خودشان را متناسب و اندازه انها بکنند ؟

5 - هر بار که خطهای وسط خیابان را از نو نقاشی می کردند شما مجبور بودید یک ماشین جدید بخرید ؟

6- گاه و بیگاه ماشین شما وسط خیابان ها از حرکت باز می ایستاد و شما چاره ای جز استارت مجدد Restart ندارید ؟

7- هر بار که جنرال موتورز ماشین جدیدی عرضه میکرد همه خریداران ماشین باید رانندگی را از اول یاد می گرفتند چون هیچ یک از عملکردهای ماشین مانند ماشین های مدل قبلی نبود ؟

منبع : یک هیچ به نفع تو


کلمات کلیدی: خیلی جالب ،کلمات کلیدی: طنز
 
عجب چشم انداز باشکوهی از زندگی
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤  

زندگی برایم همچون شمع نیست که در مدت زمان کوتاه بسوزد و آب شود . زندگی برای من همانند مشعلی باشکوه در دستانم است که می خواهم قبل از اینکه آن را به دست نسل های آینده بسپارم ، تا جاییکه می توانم عظت و جلال شعله اش را نظاره کنم .
جرج برنارد شاو

اشخاص موفق  همیشه دنبال فرصت هایی برای کمک به دیگران هستند . افراد ناموفق همیشه در حال پرسیدن این سوال هستند :
انجام این کار چه سودی به حال من دارد ؟
برایان تریسی

منبع : روحیه ام را بالا ببر  


کلمات کلیدی: پیام آبی
 
علیمردان خان - یاد دوران کودکی + دانلود نوار داستان قدیمی
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳  

یادش بخیر

بچه که بودم کنار مغازه پدرم یک نوار فروشی بود که برای جذب مشتری (که عمدتاً زوّار امام رضا(ع) بودند) ، نوار پخش می کرد . به جرات می تونم بگم که همه نوار هایی که اونجا وجود داشت و پخش می شد رو از بر کردم . موضوع نوار ها شامل : مذهبی ، شعر ، طنز و فرهنگی بود .

یکی از اون نوار ها یک داستان در مورد یک پسر بچه لوس و ننر و مردم آزار بنام علیمران خان بود که من خیلی داستانشو دوست داشتم .از اون موقع هر وقت یک بچه لوس و ننر می بینم ، یاد شعر های اون داستان میافتم ، البته موقع تنبلی و پرخوری خودم هم همینطور خجالت. شعر اون اینجوری بود :

داشت عباس قلی خان پسری
 پسر بی‌ادب و بی‌هنری
 
اسم او بود علی مردان خان
 کلفت خانه ز دستش به امان
 
پشت کالسکه مردم می‌جست
 دل کالسکه نشین را می‌خست
 
هر سحرگه دم در بر لب جو
 بود چون کرم به گل رفته فرو
 
بسکه بود آن پسره خیره و بد
 همه از او بدشان می‌آمد
 
هرچه می‌گفت لَله لج می‌کرد
 دهنش را به لَله کج می‌کرد
 
هر کجا لانه گنجشکی بود
 بچه گنجشک در آوردی زود
 
هر چه می‌دادند می‌گفت کم است
 مادرش مات که این چه شکمست
 
نه پدر راضی از او نه مادر
 نه معلم نه لَله نه نوکر
 
ای پسر جان من این قصه بخوان
تو مشو مثل علی مردان خان

این هم لینک دانلودش : دانلود نوار داستان قدیمی علیمردان خان 


کلمات کلیدی: خیلی جالب ،کلمات کلیدی: یاد ایام قدیم