هانی نتوورک

جدیدترین مطالب در مورد خانه و خانواده

وداع
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦  

وداع  گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر آمریکای جنوبی .
 مارکز  بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی و شنیدن خبر بیماریش این متن را به عنوان وداع نوشته است هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن وجـود دارد ... (گابریل گارزسیا مارکز ملقّب به گابو است) . وی با رمان اعجاب انگیزش که 5 سال نوشتنش به طول انجامیده به نام صد سال تنهایی ..برندۀ نوبل ادبیّات 1982 در استهکلم است  . گابو پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است ، هر چند تمام آثارش را نمیتوان در این دسته بندی قرار داد . به هر حال از دیگر کتب وی میتوان به عشق سالهای وبـا ، ساعت شوم ، کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و یا ژنرال در مخمصه که گاه دیده ام برخی از ناشران آنرا به به ژنرال در هزارتوی خویش ترجمه کرده اند اشاره کرد .
 که معنای تحت الفظی اش همان ژنرال در مخمصه است
.مارکز  هرگز نوشتن این متن را تکذیب نکرد

---------------------------------------

"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت،
شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست.
کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رویا می دیدم، چرا که میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را برهم میگذاریم ٬
 شصت ثانیه نور را از کف میدهیم. شصت ثانیه روشنایی.
هنگامی که دیگران میایستند ٬ من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرا میدادم و بعد هم
از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .

 

اگر خداوند ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن می کردم.
 نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.

 

خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی مینگاشتم و
 سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.

 

روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی”(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانهای به ماه پیشکش میکردم .
 با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ هایشان در اعماق جانم ریشه زند.

 

خدواوندا ٬اگر تکهای زندگی میداشتم ٬ نمیگذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بیآنکه
 به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،
 آن گونه که به همه مردان و زنان میباوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .

 

اگر خداوند فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایهسار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند
 
 که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند!
به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
 به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه میرسد.
 آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام.
من یاد گرفتهام که همه میخواهند درقله کوه زندگی کنند ٬
بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

 
 
 چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد
٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است
او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»

------------------------------------
 

*- شاعر معاصر اروگوئه ای از کارهایش به مجموعه اشعارش با نام شب زده میتوان اشاره کرد)
 
**- خواننده ای معروف اهل اسپانیا 


کلمات کلیدی: داستان
 
زندگی را به تمامی زندگی کن
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦  

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.
همچون نیلوفری باش در آب،
زندگی در آب بدون غرق شدن در آب!
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات،
ریاضیات وابسته به ذهن اند،
وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند،

زندگی سخت ساده است،
خطر کن،
وارد بازی شو،
چه چیز از دست می دهی؟
با دست های تهی آمده ایم،
وبا دست های تهی خواهیم رفت،
نه چیزی نیست که از دست بدهیم

 فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سر زنده باشیم،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم،
وفرصت به پایان خواهد رسید!
آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !

مرگ تنها برای کسانی زیباست که،
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند،
شهامت زندگی کردن را داشته اند،
کسانی که عشق ورزیده اند،
دست افشانده اند،
و زندگی را جشن گرفته اند،

 
پس،
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،
که گویی واپسین لحظه است،
و کسی چه می داند؟


شاید آخرین لحظه باشد


کلمات کلیدی: عاطفی
 
شرایط ازدواج
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦  

 برگرفته از: صابری، کیومرث. "شرایط ازدواج" توفیق ماهانه، دوره هشتم، شماره ششم (سال1348 )
---------------------------------------------------------------------------------------------
از اداره که خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باریدن کرد. به پیاده رو که رسیدم زمین،درست و حسابی سفید شده بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فکر کردم که اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاک پاک است.
وار خانه که شدم مادرم توی حیاط داشت رخت ها را از روی طناب جمع می کرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می بارید، با مادر شوخی می کردم که:
ـ ننه، "سرمای پیرزن کش" اومد!
امروز هم تا دهان باز کردم همین جمله را بگویم؛ ننه پیشدستی کرد و گفت:
ـ انگار این سرما، سرمای عزب کشه، نیس ننه؟
در خانه ما غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلکش را گفت! گفت و یکراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن کردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه کردن برف که خسته شدم، در عالم خیال رفتم توی نخ دخترهای فامیل.
ـ ....زری؟ سیمین؟ عذرا؟ مهوش؟ پروین؟ .........راستی نکنه "ننه" کسی را در نظر گرفته که اون حرفو زد؟ از دخترهای فامیل آبی گرم نشد. باز در عالم خیال زاغ سیاه دخترهای محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهری؟ مرضیه؟ دکتر کبلا تقی؟ دختر جم پناه؟ دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمی شد. خدا می داند تا کی توی این فکر و خیال ها می ماندم. ولی ورود او رشته افکارم را پاره کرد. همانطور که دستش را روی چراغ گرم می کرد گفت:
ـ ببینم زینت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟!
می گویند دل به دل راه دارد، ولی آن روز برایم ثابت شد که ممکن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
ـ پس از قرار "ننه" فهمیده بود که من دارم راجع به اینها فکر می کنم....
گفتم ببین ننه تا حالا من هیچی نگفتم،ولی از حالا هر چی خواستی بکن..... ولی بالا غیرتاً منو تو هچل نندازی ها؟
گفت:
ـ هچل کجا بود ننه....یعنی من که توی این محله گیس هامو سفید کرده ام دخترهای محله رو نمی شناسم؟دختر آقا بالاخان جون میده واسه تو. هر وقت تو کوچه می بینمش خیال می کنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همدیگه ساخته شدین!
ـ من حرفی ندارم، ولی بابش چی؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم کارمند یه لا قبایی مثل من میده؟
ـچرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان دیگه، دختر اتول خان رشتی که نیست!
ـ ولی هر چی باشه، "آقا بالاخان" هم کم کسی نیست. "آقا" نیست که هست، "بالا" نیست که هست. "خان" نیست که هست. پول نداره که داره....پس می خواستی چی باشه؟
ـ حالا نمی خواد فکر این چیزها را بکنی اون با من .......برم؟
ـ آره ....برو ناهار حاضر کن که خیل گشنمه!!
ـ برم ناهار حاضر کنم؟
ـ آره پس میخواستی چکار کنی؟
ـ می خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرین خانوم صحبت بکنم!
ـ به همین زودی؟
ـ به همین زودی که نه....عصری می خواستم برم.
کمی مکث کردم و گفتم:
خوب باشه!
ـ مادرم با خوشحالی رفت که ناهار را حاضر کند. من هم روی تخت دراز کشیدم تا درباره همسر آینده ام فکر بکنم........راستش سرما لحظه به لحظه شدیدتر می شد و من سردی تخت را بیشتر حس می کردم.......انگار همان "سرمای عزب کش" بود که ننه می گفت:
 
ننه از خانه آقابالاخان که برگشت حسابی شب شده بود، ولی توی تاریکی هم می شد فهمید که لب و لوچه اش آویزان است.
ـ ها چه خبر؟
مثل برج زهرمار توی اتاق چپید.
ـ نگفتم آقابالاخان کم کسی نیست؟ ....خوب چی گفت؟ در حالیکه صدایش می لرزید جواب داد:
ـ خودش که نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود.
ـ مخالفت کرد؟
ـ مخالفت که نمیشه گفت...ولی گفتند دوماد! باهاس رفیقاشو عوض کنه. به سر و وضعش بیشتر برسه، شبها هم زود بیاد خونه که از حالا عادت کنه.
ـ دیگه چی گفتند
ـ پرسیدند خونه و ماشین داره؟ منم گفتم: ماشین ریش تراشی داره، ماشین سواری هم انشاالله بعداً میخره! برای خونه هم یه فکری می کنه، دویست چوق گذاشته توی بانک که باز هم بذاره ایشالله خونه هم بعد می خره!
ـ دیگه چی؟
ـ دیگه هم گفتند تحصیلاتش خوبه، ولی حقوقش کمه! یه تیکه ملک هم باید پشت قباله عروس بندازه، که سر و همسر پشت سر ما دری وری نگن!
ـ دیگه چی؟
ـ دیگه اینکه دخترم کار خونه بلد نیس، باهاس براش کلفت و نوکر بگیره!
ـ دیگه چی
ـ دیگه اینکه گفتند علاوه بر این اجازه بدین فکر هامونو بکنیم با پدرش هم حرف بزنیم، سه ماه دیگه خبرتون می کنیم!
من هم خداحافظی کردم اومدم.........
من هم با مادرم خداحافظی کردم و رفتم تا آن شب را به "بیعاری" با رفقا بگذرانم که اگر عروسی سر گرفت اقلاً آرزوی "شب زنده داری" به دلم نمانده باشد.
 
تا سه ماه خبری نشد....روزهای آخر مهلت قانونی بود که طبق حکم وزارتی، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بندیل را که می بست، به اقدس خانوم زن مرتضی خان همسایه بغلی سپرد که رأس مدت با زرین خانوم تماس بگیرد و نتیجه را بنویسد.
 
بعدها که نامه اقدس خانوم رسید، فهمیدم که در آخرین روز ماه سوم، زن اقابالاخان پیغام فرستاده: "اگر داماد دوستانش را هم عوض نکرد عیبی ندارد، ولی بقییه شرایط را باید داشته باشد!
چند ماه گذشت، باز هم نامه ای رسید که نوشته بود:
"زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسید مانعی ندارد، ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد.
ایضاً چند ماه دیگر نامه نوشت و اشاره کرد که:
"زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نیامد عیبی ندارد. ولی خیلی هم دیر نکند که بچه ام تنها بماند....ضمناً سایر شرایط را هم حتماً باید داشته باشد!"
....زمان به سرعت می گذشت، هر پنج شش ماه یک دفعه نامه اقدس خانوم می رسید و هر دفعه یکی از شرایط اولیه حذف شده بود:
...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
ـ "ماشین هم لازم نیست چون با این وضع شلوغ خیابانها آدم هر چی ماشین نداشته باشد راخت تر است!....ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد!"
....زرین خانوم توی حمام به من گفت: دیشب آقابالاخان می گفت خودمان خانه داریم نمی خواهد فکر آن باشد، ولی بقیه شرایط را حتماً باید داشته باشد.
....آقابالاخان و زنش دیشب پیغام دادند:
"از یک تکه ملک پشت قباله می شود گذشت ولی بقیه مسائل مهم است!"
....."امروز خود زینت را توی کوچه دیدم، طفلکی خیلی لاغر شده....می گفت: با حقوق کمش می سازم، ولی کلفت و نوکر را باید حتماً داشته باشد!...."
 
به درستی نمی دانم چند سال گذشت، ولی این را می دانم که دختر آقابالاخان به همان سنی رسیده بود که در تهران به آن "ترشیده می گفتیم!"
ولی جنوبی ها به آن می گویند "خونه مونده....و اگر دختر های این سن، واقع بین باشند دیگر فکر شوهر را هم نمی کنند که هر وقت صدای زنگ خانه بلند می شود قلبشان بریزد پایین!......
 
داشتم قضیه را کم کم فراموش می کردم....علی الخصوص که اقدس خانوم هم نامه هایش را قطع کرده بود.....

....زندگی ام جریان طبیعی خودش را طی می کرد تا اینکه یک روز نامه ای به دستم رسید که خطش را تا بحال ندیده بودم.
با عجله پاکت را باز کردم نوشته بود:
"آقای برهان پور:
پس از عرض سلام، می خواستم به اطلاع شما برسانم که برای سرگرفتن ازدواج ما، کلفت و نوکر هم لازم نیست چون در این مدت در کلاس خانه داری تمام کارهای خانه را از آشپزی و خیاطی گرفته تا آرایش و گلدوزی یاد گرفته ام و دیپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زینت"
 
فرداا وقتی پستچی شهر ما صندوق را خالی کرد، نامه دو سطری من هم توی نامه ها بود، همان نامه که تویش نوشته بودم:
"سرکار خانوم زینت خانوم!
نامه ای که فرستاده بودید زیارت شد، ولی به درستی نفهمیدم نظر شما از "آقای برهان پور" که بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است که کلاس اول دبستان درس می خواند و اهل این حرفها نیست، بنده هم که پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلی دیگری نداریم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانید.              "قربانعلی برهان پور"
 
راستی فراموش کردم بگویم که دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با یک دختر چشم و ابرو مشکی شیرازی آشنا شدم که نه درباره رفیقها و سر و وضع و دیر آمدنم حرفی داشت، نه خانه و ماشین و حقوق و یک تکه ملک برای پشت قباله می خواست.... و از همه اینها مهمتر اینکه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرین خانوم" نبودند!
 


کلمات کلیدی: روانشناسی
 
من کی هستم ؟
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦  

من کی هستم؟!

من "دوشیزه مکرمه" هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.

من  "مرحومه مغفوره" هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.
 
من "والده مکرمه" هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند .
 
من "همسری مهربان و مادری فداکار" هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش  البته تا چهلم -آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند
 
من "زوجه" هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام  ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد .
 
من "سرپرست خانوار" هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون  قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
 
من "خوشگله" هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
 
من "مجید" هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد  و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
 
من "ضعیفه" هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
 
من "بی بی" هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
 
من "مامی" هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.

من "مادر" هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
 
من "زنیکه" هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود. 
 
من "مامانی" هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
 
من "ننه" هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
 
من "بانو" هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
 
من در ماه اول عروسی ام؛ "خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم،عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و..." هستم.
 
من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش ... می دهد، "...." هستم.

من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ "دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، و..." هستم.
 
دامادم به من "وروره جادو" می گوید.

حاج آقا مرا "والده" آقا مصطفی صدا می زند.

من "مادر فولادزره" هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.

مادرم مرا به خان روستا "کنیز" شما معرفی می کند.

حالا می توانید بگوئید که من کی هستم؟!


کلمات کلیدی: طنز
 
نوحه بسیار زیبای و معنی دار (لیش تأخر عباس؟)
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳  

یا حسین

شما می توانید نوحه را از این لینک دانلود کنید
دانلود نوحه

من البین یاحسین من زغری وشاب الراس
وای از دست جدا؛ ای حسین! از غمت در کودکی موی سرم سفید شد.

تانیت نادیت لیش تأخر عباس؟
انتظار کشیدم؛ فریاد برآوردم؛ چرا عباس دیر کرد؟

ریته یـمی .. یـجلی همی .. وینه عمی
کاش پیش من می ماند و غم مرا برطرف می ساخت؛ عمویم کجاست؟

لیش تأخر عباس؟
چرا عباس دیر کرد؟

أنا یاحسین العزیزة ... سکنة یا صیوان داری
ای حسین! ای سرپناه من! من سکینه، دردانه تو هستم.

اعتذر منک یابوی ... وادری مقبول اعتذاری
ای پدر! از تو مغذرت می خواهم و می دانم عذزخوای من قبول می شود.

بسبب لن حشمت عمی ... من العطش وبقلبی ناری
چرا که من بودم که از عطش از عمویم آب تقاضا کردم آتشها در دل من شعله ور شد.

وراح عمی وانتظرته ... حتی ملّیت انتظاری
و چنین بود که عمویم رفت و من به انتظار او ماندم و آن قدر منتظر شدم که از انتظار خسته شدم.

ملیت .. ظلیت .. انطر واحسب لحظات
از انتظار خسته شدم پیوسته؛ لحظه ها رو شمردم.

وتنوح .. هالروح .. تقدر تصبر هیهات
و این جان به لب رسیده فریاد می کرد.

دمعی یهمی ... جفنی مدمی ... وینه عمی
شاکم جاری است؛ چشمان خونین است.

لیش تأخر عباس؟
چرا عباس دیر کرد؟

من البین یاحسین من زغری وشاب الراس
وای از دست جدا؛ ای حسین! از غمت در کودکی موی سرم سفید شد.

تانیت نادیت لیش تأخر عباس؟
انتظار کشیدم؛ فریاد برآوردم؛ چرا عباس دیر کرد؟

ریته یـمی .. یـجلی همی .. وینه عمی
کاش پیش من می ماند و غم مرا برطرف می ساخت؛ عمویم کجاست؟

لیش تأخر عباس؟
چرا عباس دیر کرد؟

انتظر والقلب یـخفق ... مثل جنحان الیمامه
انتظار می کشم در حالی که قلبم مانند بال پرندگان در حال پر پر زدن است.

قلت لیش طلبت منه ... المای واخذتنی الندامه
به خودم گفتم چرا از عمویم آب طلب کردم. خود را سرزنش کردم و به شدت پشیمان شدم.

هم صدق یرجع لی عمی ... برایته وجوده وحسامه
آیا عمویم باز خواهد گشت؟ آیا علم و مشک آب و شمشیر او را خواهم دید؟

ریت لا یروی دلیلی ... بس یرد لی بالسلامه
من سیراب شدن را نمی خواهم؛ فقط می خواهم به سلامتی پیش من برگردد.

یاریت .. لا جیت .. لا منه طلبت المای
کاش به کربلا نمی آمدم؛ کاش از او آب طلب نمی کردم.

ونیت .. اتـمنیت .. لا تبرد نار حشای
هرگز آتش دل سرد نمی شود.

هذا هضمی .. موتی حتمی .. وینه عمی
این بلای عظیمی است که به من وارد شده؛ مرگم حتمی است. عمویم کجاست؟

لیش تأخر عباس؟
چرا عباس دیر کرد؟

من البین یاحسین من زغری وشاب الراس
وای از دست جدا؛ ای حسین! از غمت در کودکی موی سرم سفید شد.

تانیت نادیت لیش تأخر عباس؟
انتظار کشیدم؛ فریاد برآوردم؛ چرا عباس دیر کرد؟

ریته یـمی .. یـجلی همی .. وینه عمی
کاش پیش من می ماند و غم مرا برطرف می ساخت؛ عمویم کجاست؟

لیش تأخر عباس؟
چرا عباس دیر کرد؟

هاک خذ مرسال منی ... وللقمر روح وتعنه
ای پدر! این پیغام را از من بگیر و پیش ماه شب چهارده (قمر بنی هاشم) برو.

انشد علیه الشریعه ... بلکی تسمع خبر عنه
از نهر علقمه درباره او سؤال کن تا شاید خبری از او بگیری.

ولو ان یا بوی لقیته ... عن لسانی اعتذر منه
و اگر ای پدر او را یافتی، از زبان من از او عذرخواهی کن.

قله یاعباس ارجع ... ما ترید المای سکنه
به او بگو ای عباس! بررگد. سکینه دیگر از تو آب نمی خواهد.

ترجیت .. وادعیت .. یاریتک حی تلقاه
آرزو می کنم و دعا می کنم که او را زنده بیابی.

موجود .. وردود .. ترجع للخیمه ویاه
صحیح و سالم؛ سرزنده؛ با او به خیمه گاه برگردی.

هو حلمی .. هو عزمی .. وینه عمی
او رویای من است؛ او امید من است؛ عمویم کجاست؟

لیش تأخر عباس؟
چرا عباس دیر کرد؟

من البین یاحسین من زغری وشاب الراس
وای از دست جدا؛ ای حسین! از غمت در کودکی موی سرم سفید شد.

تانیت نادیت لیش تأخر عباس؟
انتظار کشیدم؛ فریاد برآوردم؛ چرا عباس دیر کرد؟

ریته یـمی .. یـجلی همی .. وینه عمی
کاش پیش من می ماند و غم مرا برطرف می ساخت؛ عمویم کجاست؟

لیش تأخر عباس؟
چرا عباس دیر کرد؟

 

با تشکر از دوست عزیز احمد.پ
منبع : یاسین مدیا


کلمات کلیدی: محرم ،کلمات کلیدی: نوحه ،کلمات کلیدی: مذهبی