هانی نتوورک

جدیدترین مطالب در مورد خانه و خانواده

اتومبیل اوباما، امن ترین اتومبیل دنیا
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳  

اتومبیلى که باراک اوباما سوار بر آن به کاخ سفید میرود آخرین مدل از کادیلاک لیموزین ساخته شده توسط جنرال موتورز است که صرفا به حمل و نقل رییس جمهور اختصاص دارد و تحت نام Stagecoach تولید میشود. این اتومبیل امن ترین اتومبیل دنیاست که در آن از آخرین تکنولوژى ارتباطى نیز استفاده شده است و وزنى حدود 8 تن دارد و به همین علت به آن لقب "هیولا" داده شده است.

با وجود اینکه اطلاعات مربوط به این اتومبیل قابل انتشار نیست و توسط جنرال موتورز و سازمان امنیت آمریکا حفاظت میشود گفته میشود که لایه اى محافظ از جنس فولاد، آلومینیم، تیتانیم و سرامیک به قطر 8 اینچ (20 سانتیمتر) بر روى بدنه آن قرار دارد که باعث میشود وزن هر در آن با یک در کابین بوئینگ 747 برابرى کند.

شیشه هاى این اتومبیل از جنس ضد گلوله و به قطر 5 اینچ (12.7 سانتیمتر) میباشند، هواى داخل کابین نیز تصفیه شده و سرنشینان را از حملات شیمیایى محافظت میکند. با وجود اینکه عمر مفید هر کدام از این اتومبیل ها حدود 10 سال است با شروع هر دوره ریاست جمهورى با مدل جدیدتر تعویض میشوند و مدل هاى قدیمى تر آنها براى حمل معاون اول رییس جمهور استفاده میشوند.

موزه هنرى فورد شامل بزرگترین کلکسیون از لیموزین هاى روساى جمهور آمریکاست اما لیموزین مربوط به دوره جرج بوش به علت مسایل امنیتى در آن جاى نخواهد گرفت زیرا از 11 سپتامبر 2001 به تقاضاى سرویس امنیتى ایالات متحده لیموزین هاى ریاست جمهورى پس از پایان هر دوره نابود میشوند تا اسرار امنیتى آنان فاش نشود.


کلمات کلیدی: خیلی جالب
 
عشق از نگاه کودکان
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧  

جمعی از متخصصان این سوال را برای گروهی از کودکان بین 4 تا 8 ساله مطرح کرده اند که "عشق به چه معنی است؟!" پاسخ هایی که دریافت کرده اند بسیار وسیع تر و عمیق تر از آن بوده که حتی کسی بتواند تصور کند. بخوانید و خودتان مشاهده کنید.

 

از زمانیکه مادر بزرگم دچار آرتروز شد، دیگر نمی توانست خم شود و ناخن های پایش را لاک بزند، از آن به بعد، همیشه پدربزرگم این کار را برای او انجام می داد. حتی وقتی که دست های خودش هم آرتروز شد.این عشق است.   8 ساله

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست می دارد، شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو می دانی که نامت در لبهای او ایمن است.  4 ساله

عشق یعنی آن هنگامی که برای خوردن غذا با کسی بیرون می روی و بیشتر چیپس خود را به او میدهی بدون آنکه توقع متقابلی داشته باشی .  6 ساله

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی، لبخند را به لبانت می آورد.    4 ساله

عشق یعنی آن زمانی که مامان برای بابا قهوه درست می کند و برای اطمینان از خوبی طعمش کمی از آن را می نوشد.   7 ساله

عشق آن زمانی است که به شخصی می گویی از لباسش خوشت آمده و او از آن پس، هر روز آن را می پوشد!!   7 ساله

عشق یعنی آن زمانیکه مامان بهترین تکه مرغ را برای بابا می گذارد.  5 ساله


کلمات کلیدی: خیلی جالب
 
تفاوت طرز فکر در آقایان و خانوم ها
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧  

سالگرد ازدواج
1) زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن
1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد
1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)

40 روز بعد از تولد بچه
1) زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)

40 سال بعد
1)زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

2 ثانیه قبل از مرگ
1) زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم
2) مرد: گشنمه

وصیت نامه
1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!

اون دنیا
1)زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...

(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)
2)مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن


کلمات کلیدی: طنز ،کلمات کلیدی: خیلی جالب
 
جوک!!
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧  

> قل مراد میره سوپر مارکت میگه یه مایع
> ظرفشویی خوب بدین ...... صاحب مغازه
> میگه : گلی خوبه؟ لره میگه: مرسی
> سلام میرسونه
>
> غضنفر زنش رو میبره سونوگرافی ،
> بهش میگن بچت پسره . می گه : ااا ...
> تورو قرآن اسمش چیه؟
>
> به غضنفر میگن:پشتت خاکیه ترکه
> میگه: پس چی میخواستی آسفالت باشه
>
> پلیس راهنماییی جلو غضنفر رو
> میگیره میگه: کارت ماشین
> گواهینامه معاینه
> فنی بیمه ... غضنفر میگه : چیکار کنم
> ؟ جمله بسازم؟
>
> 2دلیل پیشرفت نکردن فوتبال خانوم
> ها : 1) عمرا 11 تا خانوم توی زمین مثل
> هم لباس بپوشن 2) عمرا توی بازی
> بعدی هم همون لباسا رو دوباره
> بپوشن !
>
> به غضنفر میگن اگه سردت باشه چه کار
> می کنی؟ میگه نزدیک بخاری می
> نشینم. میگن اگه خیلی سردت باشه چه
> کار می کنی؟ میگه به بخاری می چسبم.
> میگن اگه خیلی خیلی سردت باشه چکار
> می کنی؟ میگه معلومه دیگه! بخاری
> رو روشن می کنم!
>
> می دونی نصف النهار چیه؟ شامی است
> که از نهار باقی مانده.
>
> به غضنفر میگن شنیدیم آدم شدی! غضنفر
> میگه: نامردا شایعه کردن!
>
> غضنفر دکتر می شه، به مریضش قرص می
> ده می گه: یکی قبل از خواب بخور،
> یکی قبل از بیدار شدن!
>
> اصفهانیه به بچه اش میگه: اگه همه
> نمره هات بیست بشه می برمت پارک تا
> بستنی خوردن بچه های دیگرو ببینی
>
> حیف نون میره خواستگاری. ازش می
> پرسن چه کاره ای؟ روش نمیشه بگه
> قصاب،میگه لوازم یدکی گوسفند
> دارم!
>
> عروس وارد یک مجلس می شه،
> مادرشوهر می گه: صلی علی محمد ...
> دشمن جونم اومد.
> عروس می گه: عقرب زیر قالی ...
> خواستی پسر نیاری!
>
> غضنفر میخواسته یک کبریت سوخته رو
> روشن کنه،هرچی میزده کبریت
> مادرمرده روشن نمیشده. رفیقش بهش
> میگه: بابا خوب شاید کبریتش خرابه!
> غضنفر میگه: نه بابا، همین پنج
> دقیقه پیش روشن شد
>
> به معتاده میگن فرق تو با
> ورزشکارها چیه؟ میگه اونا تکنیکی
> کار میکنن ما پیکنیکی


کلمات کلیدی: جوک
 
بی سواد و باسواد
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥  

بی¬سواد و باسواد
 
یک کشتی بود که در آن یک ناخدای جوان و باسواد و یک خدمه پیر و بی سواد مشغول به کار بودند.
پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین ناخدا می¬رفت و به سخنان مرد جوان گوش می¬داد.
یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده¬ای؟
پیرمرد پاسخ داد: نه استاد من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته¬ام.
ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده¬ای.
پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می¬گفته و او یک چهارم عمر خود را از دست داده است.
شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.
ناخدا امشب پرسید:
-         ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده¬ای؟
-         ای استاد اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده¬ام.
-         ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده¬ای.
پیرمرد باز هم غمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و بار در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می¬گفته و او نیمی از عمر خود را از دست داده است.
در شب سوم پیرمرد به کابین ناخدا رفت و این بار ناخدا پرسید:
-         آیا از علم هوا شناسی آگاهی داری؟
-         استاد، هوا شناسی چیست؟ من که گفتم که هرگز به مدرسه نرفته¬ام.
-         تو دانش زمینی را که روی آن زندگی می¬کنی نمی¬دانی، دانش دریایی را که از آن امرار معاش می¬کنی نخوانده¬ای! دانش هوایی که هر روز با آن سر و کار داری نخوانده¬ای! پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده¬ای.
پیرمرد با خود گفت: این مرد دانشمند می¬گوید که من سه چهارم عمرم را از دست داده¬ام. پس حتماً همینطور است.
باز هم پیرمرد ناراحت و نگران که تنها یک چهارم از عمر او باقی مانده شب را در اتاق خود غصه خورد.
اما صبح
 
ناخدا صدای کوبیدن در اتاق خود را شنید.
در را باز کرد و پیرمرد در مقابل در نفس زنان پرسید:
-         استاد. آیا از علم شنا شناسی چیزی می¬دانید؟
-         شناشناسی؟ منظورت چسیت؟
-         می¬توانید شنا کنید؟
-         نه! من شنا بلد نیستم.
-         جناب استاد، شما همه عمرتان را بر باد داده¬اید! کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهایی که می¬توانند شنا کنند، به ساحل نزدیک می¬رسند، اما آنانی که بلد نیستند غرق می¬شوند. خیلی متأسفم استاد. شما حتماً جان خود را از دست خواهید داد.
عجب اتفاق جالبی بود. مرد جوان چقدر مغرورانه در مورد اون پیرمرد قضاوت می¬کرد تمام زندگی مرد مغرور در برابر یک چهارم باقی¬مانده عمر پیرمرد.


آلوین تافر در کتاب ((شوک آینده)) اینطور می¬گه که: بی سوادان آینده آنهایی نیستند که خواندن و نوشتن بلد نیستند، بلکه کسانی هستند که نمی¬توانند یاد بگیرند.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه
 
مثــل مــداد بــاش !
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥  

مثــل مــداد بــاش !

 

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه
 
سیر مرد سالاری از عهد بوق الی الابد !
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱  

 

سال 1230 ه.ش:

مرد: دختره‌ ی خیر ندیده! من تا نکشمت راحت نمیشم! اصلا" اگه نکشمت خودم کشته میشم!

زن: آقا، حالا یه غلطی کرد! شما بگذر. نامحرم که تو خونه مون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده!

مرد: بلند خندیده؟! این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا میخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصیر توئه که درست تربیتش نکردی. نخیر نمیشه. باید بکشمش!

(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می‌بخشه!)

زن: آقا خدا سایه ی شما رو هیچوقت از سر ما کم نکنه.
 
 


نیم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌کشمت تا برات درس عبرت بشه! یه بار که مردی دیگه جرات نمی‌کنی از این حرفا بزنی! تو غلط کردی! تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده! حالا چی؟

زن: آقا، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می‌گیره‌ها! یه شکری خورد. دیگه از این شکرها نمی‌خوره. قول میده!

مرد (با نعره حمله می‌کنه طرف دخترش): من باید بکشمت! تا نکشمت آروم نمیشم! خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می‌کشمت!

زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرین. منو به جای اون بکشین!

(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می‌بخشه!)

زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره.
 
 


یک قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن کمی زهر چشم و شکستن چند تا کاسه کوزه!): چی؟! دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون). دختره ی چشم سفید حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! می‌خوای سر منو زیر ننگ کنی؟ مردم از فردا نمیگن آقا رضا غیرتت کو؟! فاسد شدی برا من؟ شیکمتو سورفه (سفره) می‌کنم!

زن: آقا، تو رو خدا خودتونو کنترل کنین. خدای نکرده یه وخ (وقت) سکته می‌کنین!

مرد: چی میگی ززززززن؟! من اگه اینو امشب نکشم دیگه فردا نمی‌تونم جلوی این فسادو بگیرم! یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی!

(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می‌بخشه!)

زن: آقا الهی صد سال سایه تون بالای سر ما باشه.
 
 


حوالی سال 1360:

فریاد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر میرسه که: بله؟! میخواد بره سر کار؟! یعنی من دیگه انقدر بی غیرت و بدبخت شدم که دخترم بره سر کار و پول بیاره تو خونه؟! پس من اینجا هویجم؟! مگه اینکه برای این بی آبرویی از روی نعش من رد بشی!

زن: حالا تو عصبانی نشو. این بچه س نمیفهمه. دوستاش یادش دادن این حرفا رو! چند روز دیگه یادش میره. ببخشش. خدا تو رو برای ما حفظ کنه.
 
 


همین چند سال پیش ، سال 1380:

مرد: کجا؟! می‌خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم متر هم پارچه نبردن و مثل جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می‌کنن!) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها!) بری بیرون؟! می‌کشمت! من، تو رو، می‌کشم!

زن: ای آقا، خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین! (شما بخونید اکثرا")

مرد: من اینطوری نیستم! این امروز که اینجوری باشه لابد فردا میخواد نوبل صلح هم از دست اجنبی بگیره! دختر، لااقل یه کم اون شلوارو پائین‌تر بکش که زانوتو بپوشونه! نه، نه، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببندیش بهتره!

زن: مرد خدا عمرت بده که درکش کردی!
 
 


چند سال بعد ، سال 1390:

مرد: آخه خانم این چه وضعیه؟ روزی که اومدی خواستگاری گفتم نمیخوام زنم این ریختی لباس بپوشه، گفتی دوره ی این امل بازیها تموم شده، گفتم چشم! تمام خونه و املاکم رو هم که برای مهریه به نامت کردم. حق طلاق رو هم که ازم گرفتی. حالا میگی بشینم توی خونه بچه داری کنم؟!

زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق میگیری؟ تمام حقوقت هم که برای کرایه تاکسی و خرج ناهارت و مهدکودک بچه و بنزین و جریمه ی ماشین میره! حالا اگه بشینی توی خونه و از بچه نگهداری کنی هم خرجمون کم میشه هم بچه عقده ای نمیشه! آفرین عزیزم. من دارم با دوستام میرم باشگاه بولینگ! خدا سایه ت رو فعلا" رو سر ما نگه داره!
 
 


چند سال بعد ، سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت میگم، ماشین بی ماشین! همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می‌خوام. می‌خوای بری بیرون پیاده برو!

زن: دخترم، حالا بابات یه غلطی کرد! تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می‌پره! آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می‌شه! اوه مامی، باباتم قول می‌ده دیگه از این حرفا نزنه!

(بالاخره با صحبتهای زن، دختر خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و بابای گناهکارشو می‌بخشه!)

زن: عزیزم خدا نگهت داره که باباتو بخشیدی!
 
 


دو قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1430:

زن: عزیزم تو که انقدر فسیل نبودی! مثلا" بین دوستات به روشن فکری و عدالت معروفی. آخه چه اشکالی داره؟ اینهمه سال ما زنها بچه دار شدیم و به دنیا آوردیمشون، حالا با این علم جدید و تکنولوژی پیشرفته چند وقتی هم شما مردها از این کارا بکنین! اصلا" مگه نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه مردی بود کز زنی کم بود؟

مرد: پس لااقل بذار بیمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب کنم!

زن: دیگه پررو نشو هر چی هیچی بهت نمیگم!

نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بیمارستان به خونه میاد زن با عشوه میگه: مرد من، یعنی سایه ی تو تا به دنیا آوردن چند تا بچه ی دیگه هنوز بالای سر ماست؟
 
 


آینده ای نه چندان دور ، سال 1450:

چند تا مرد دور همدیگه نشستن و در حالی که سبزی پاک میکنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: آره... میگن هدف این جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضایع شده ی مردهاست!

- حق با جمشیده... ببینین این زنها چقدر از ما سوء استفاده میکنن! تا وقتی خونه ی بابامون هستیم که باید آشپزی و بچه داری و خیاطی یاد بگیریم و توسری بخوریم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون میدن و زنمون هم استثمارمون میکنه!

- خدا کنه این حرکت به یه جایی برسه. میگن وکیل اون مرده که زیر کتکهای زنش جون داده به رای دادگاه که زنه رو تبرئه کرده اعتراض کرده! دمش گرم.

- آره... خب داشتم می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسمه و اعلامیه هاش هر شب ........

در این هنگام به علت ورود خانم یکی از مردها ، بحث به زیاد بودن خاک و علف هرزه قاطی سبزی ها کشیده میشه!

زن: زود باشین تمومش کنین دیگه! چقدر فس میزنین! اوی ، درست تمیز کن! من نمیدونم این سایه ی لعنتی شما تا کی میخواد روی زندگی ما بمونه؟!
 
 


حوالی سال 1530 ه.ش:

رادیوی سراسری، موج تله پاتی (صدای یه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزیز را در جریان آخرین اخبار دنیا قرار میدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس، دقایقی قبل سایه ی آخرین نمونه ی بازمانده از جنس مرد از روی کره ی زمین محو شد! پس از پایان عمر این موجود از گونه ی مردها، از این پس نام و تصویر این مخلوقات را فقط در وب پیج های تاریخی و باستان شناسی می توانید رویت نمایید. ساعت نه و پانزده دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دینگ دینگ!


کلمات کلیدی: طنز ،کلمات کلیدی: خیلی جالب
 
سن زمین
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱  

فقط تصور کنید که بتوانیم سن زمین را، که غیر قابل تصور است، فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم!


--------------------------------------------------------------------------------

در اینصورت کره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود! که هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره‌ی سال‌های میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده‌ای داریم!


اما این را می‌دانیم که در سن 42 سالگی، گیاهان و جنگل‌ها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده‌اند.


اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یکسال پیش نبود! یعنی زمین آن‌ها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریبا 8 ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد.


و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت.


انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است!


بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی‌گذرد و حال ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره‌ی 46 ساله آورده است
او طی 40 ثانیه بیولوژیکی، از این بهشت یک آشغالدانی کامل ساخته است


او خودش را به نسبت‌های سرسام‌آوری زیاد کرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است


سوخت‌های این سیاره را مال خود کرده و همه را به یغما برده است
و الان مثل کودکی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حمله‌ی برق آسا نگاه می‌کند.


کلمات کلیدی: خیلی جالب