هانی نتوورک

جدیدترین مطالب در مورد خانه و خانواده

داستان های کوتاه
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸  

غریبه ای به سراغ روحانی ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمایی خواست: "می خواهم بهتر زندگی کنم، اما نمی توانم ذهنم را از افکار آلوده به گناه خالی کنم."
پدر نگاهی به بیرون کرد. باد دلچسبی می وزید. رو به مرد کرد و گفت:" گرمای اینجا آزاردهنده است. می توانی قدری از آن باد را بگیری و به داخل بیاوری تا این جا خنک تر شود؟"
غریبه گفت: "این کار غیر ممکن است."
پدر گفت: "آنچه تو می خواهی نیز همین قدر غیرممکن است. اما اگر بدانی که چگونه دست رد بر سینه وسوسه ها بزنی، هرگز آسیبی نخواهی دید."
--------------------------------------------------------------------------------------------
مریدی نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست که در جستجوی نور هستم. گمان می کنم که به رسیدن به آن نزدیکم. می خواهم بدانم که گام بعدی چیست؟"
پیر گفت: "چگونه زندگیت را می گذرانی؟"
ادامه داستانها در لینک ادامه مطلب


مرید گفت: "هنوز کاری نیاموخته ام. پدر و مادرم کمکم می کنند. فکر می کنم این موضوع زیاد مهمی نباشد."
مرشد گفت: "گام بعدی این است که نیم دقیقه چشم به خورشید بدوزی."
مرید اطاعت کرد. بعد از نیم دقیقه، پیر از شاگردش خواست که منظره اطرافش را توصیف کند.
شاگرد گفت: "چیزی نمی بینم. خورشید بیناییم را متاثر کرده است."
مرشد گفت: "کسی که فقط به دنبال نور است و از وظایفش شانه خالی می کند، هرگز نور را نخواهد یافت. کسی که همواره به خورشید می نگرد، نابینایی در انتظارش خواهد بود."
---------------------------------------------------------------------------------------------
مردی در یکی از دره های کوهستان پیرنه در حال پیاده روی به چوپان پیری برخورد و غذایش را با او قسمت کرد. سپس مدتی طولانی با هم نشستند و از زندگی سخن گفتند.
مرد گفت:" اگر کسی واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، باید بپذیرد که آزاد نیست، زیرا خداوند بر هر حرکتی حاکم است."
چوپان مرد را به دره عمیقی در همان حوالی برد. جایی که انسان می توانست پژواک صدایش را به وضوح بشنود.
چوپان گفت: "زندگی مثل این دیوارهاست و سرنوشت مانند فریادی است که هریک از ما ممکن است سر دهد. فریاد ما به سینه دیوار می خورد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد. خداوند مانند پژواک صدای ماست." 
---------------------------------------------------------------------------------------------
مرید به مرادش گفت: "من بیشتر روزم را به فکر کردن به چیزهایی که نباید به آنها فکر کنم و غرق شدن در آروزهایی که نباید در سر بپرورانم و خیال بافی های بیهوده گذرانده ام."
مرشد شاگردش را به پیاده روی در جنگل پشت خانه اش دعوت کرد. در راه، مراد گیاهی را به مرید نشان داد و پرسید: "این چه گیاهی است؟"
مرید جواب داد: "بلادونا. گیاهی سمی که می تواند هر کس را که آن را بچشد بکشد."
مراد گفت: "اما نمی تواند کسی را که فقط به آن نگاه می کند بکشد. خواهش های منفی نیز، اگر تو را اغوا نکنند، نمی توانند آسیبی به تو برسانند." 
-------------------------------------------------------------------------------------------- 
دو تا دانه توی خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند.
دانه اولی گفت: من می خواهم رشد کنم! من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم... من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم... من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم!
و بدین ترتیب دانه روئید.
دانه دومی گفت: من می ترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم، نمی دانم که در آن تاریکی با چه چیزهائی روبرو خواهم شد. اگر از میان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم، امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند... چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را کند؟ تازه، اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل ننشینند، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد. نه، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.
و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کند و کاو زمین بود دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن قورتش داد.
آن عده از انسان ها که از حرکت و رشد می ترسند، به وسیله زندگی بلعیده می شوند.
 -------------------------------------------------------------------------------------------- 
احترام به نفس
 
اولیور وندل هولمز در جلسه ای حضور داشت. او کوتاهترین مرد حاضر در جلسه بود. دوستی به مزاح رو به او گفت:
"آقای هولمز، تصور می کنم در میان ما بزرگان شما قدری احساس کوچکی می کنید. "
هولمز پاسخ داد:احساس نیم سکه طلائی را دارم که مابین پول خرد قرار گرفته باشد.
---------------------------------------------------------------------------------------------
 هیچ چیز جز حقیقت
 
دیوید کاستیونز یکی از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستانی درباره فرانک سیمانسکی، بازیکنی که در دهه 1940 در تیم فوتبال نوتردام در خط میانی بازی می کرد، دارد. داستان از این قرار است که روزی وی به عنوان شاهد در دادگاهی به جایگاه شهود احضار می شود و قاضی از او می پرسد:
"آیا شما امسال در تیم فوتبال نوتردام بازی می کنید؟"
"بله، قربان."
"در چه موقعیتی بازی می کنید؟"
"در خط میانی، قربان."
"بازی شما چه طور است؟"
سیمانسکی روی صندلی خود پیچ و تاب می خورد، اما با قاطعیت هر چه تمامتر در جواب قاضی می گوید:
"قربان، تیم فوتبال نوتردام پیش از این هرگز بازیکنی به خوبی من در خط میانی نداشته است."
فرانک لی هی، سر مربی تیم فوتبال نوتردام که در دادگاه حضور داشت، از شنیدن این جواب بسیار متعجب شد. سیمانسکی همیشه و در همه حال شخصی افتاده و متواضع بنظر می رسید. به همین خاطر، وقتی که جلسه دادگاه تمام شد، سیمانسکی را به کناری کشید و از او پرسید که به چه دلیل چنان جوابی در مقابل سوال قاضی بیان داشت.
خون به صورت سیمانسکی دوید و گفت:
"من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نکنید که من در مقابل دادگاه سوگند یاد کرده بودم" 
 --------------------------------------------------------------------------------------------
فریبکار
 
دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند.
اولی گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید گمان می کنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.
دومی گفت: من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام ولی بدهکاری را ادا کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.
قاضی: دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.
پیرمرد: یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.
سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت: به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و ناآگاهی است.
قاضی به طلبکار گفت: اکنون چه می گویی؟ او در جواب گفت: من می دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند، شاید من فراموش کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود.
قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است. به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد، حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک تر هستم.
 --------------------------------------------------------------------------------------------
 دو همسفر
 
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!
باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست. 
 --------------------------------------------------------------------------------------------
 دو ماهیگیر
 
روزی دو مرد عازم ماهیگیری شدند، یکی از آنها، ماهیگیری بسیار کارکشته و متبحر بود و دیگری سررشته ای از این کار نداشت. هر بار که ماهیگیر کارکشته ماهی بزرگی را صید می کرد، بلافاصله آن را در یک ظرف پر از یخ می انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار که ماهیگیر بی تجربه یک ماهی بزرگ صید می کرد، دوباره آن را به آب می انداخت.
ماهیگیر متبحر تا هنگام شب شاهد این ماجرا بود، از این که می دید دوستش تمام مدت وقتش را تلف می کند سرانجام کاسه صبرش لبریز شد و پرسید: چرا هر چی ماهی بزرگ صید می کنی دوباره توی آب می اندازی؟
ماهیگیر بی تجربه جواب داد: خوب معلومه، برای اینکه من فقط یه تابه کوچک دارم!
 
گاهی اوقات، ما نیز مثل این ماهیگیر نقشه های بزرگ، رویاهای بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند در اختیارمان قرار می دهد باز پس می دهیم. زیرا ایمانمان بسیار کم است. ما آن ماهیگیر را به تمسخر می گیریم، زیرا او نمی داند تنها چیزی که احتیاج دارد تهیه یک تابه بزرگ تر است. با این همه، آیا می دانید خودمان تا چه اندازه آمادگی داریم که ایمانمان را گسترده کنیم؟ فراموش نکنید که:
خداوند هرگز نعمتی به شما نمی بخشد که نتوانید از عهده اداره آن برآیید.
 --------------------------------------------------------------------------------------------
ابر و ابریشم و عشق
 
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ... 
 --------------------------------------------------------------------------------------------
 عجله
 
چهار چیز هرگز قابل جبران نیست:
سنگی که پرتاب شده باشد.
حرفی که از دهان خارج شده باشد.
فرصتی که از دست رفته باشد.
زمانی که سپری شده باشد!
 
روزی کودکی در خیابان، مرد فقیری را دید که از ظاهرش پیدا بود مدت هاست غذای آن چنانی نخورده است. پسرک از مادرش خواست تا به آن مرد فقیر کمک کند. مادرکه عجله داشت دست کودک را کشید و با سرعت به طرف اتوبوس که در حال حرکت بود دوید. ناگهان به یاد آورد که بلیت ندارد، از مسافرانی که در حال سوار شدن بودند، بلیت خواست، اما آنها نیز عجله داشتند. مادر حرکت اتوبوس و همین طور رفتن فقیر گوشه خیابان را دید.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،کلمات کلیدی: پیام آبی