هانی نتوورک

جدیدترین مطالب در مورد خانه و خانواده

من هر غلطی که دلم بخواهد می کنم !!
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱  

البته خوشبختانه به درگیری فیزیکی منجر نشد . سه نفری دم در منتظرم بودن البته یکیشون هم هیکل خودم بود .

قضیه از این قرار بود :

وقتی رسیدم سر کلاس ، 5 دقیقه ای از کلاس گذشته بود ،  من همیشه روی صندلی های جلوی کلاس می شینم چون میدونم معمولاً نخاله های کلاس میرن عقب میشینن و اصلاً اعصابشون رو ندارم .

رفتم عقب کلاس یه جایی واسه نشستن پیدا کردم  و بعد یه 10 دقیقه ای دو تا از نخاله های کلاس اومدن دقیقاً جلوی من نشستند .  از همون اول شروع کردن به سر کار گذاشتن خانم های کلاس . بعدش استاد هر چی می گفت ، این دو تا یه پارازیتی می دادن  سریع هم بر می گشتن تا ببینن خانم ها هم می خندن یا نه !!

باور کنید این جور آدما حاضرن واسه این که جلب توجه کنن و خنده دختر ها رو در بیارن ، برن وسط کلاس و ادای میمون هم در بیارن.  خلاصه نوبت رسید به خوندن شعر :

یک شعر بسیار زیبا از مولوی که من خیلی دوستش دارم

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست 

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر/کان چهره مشعشع تابانم آرزوست 

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز/باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

یکی از نخاله ها داوطلب خوندن شد . من و یکی دیگر از بچه هایی که توی شعر خوندن مهارت داشت هم داوطلب شدیم که استاد به اون نخاله هه گفت تا بخونه و اون هم شروع کرد:

باورتون نمیشه شعر رو چجوری می خوند  حُسن رو حسن و حسین می خوند  مَلول رو مولول می خوند (البته با لحنی مسخره که کاملاً مشخص بود یاد داره و فقط داره مسخره بازی در میاره ) . خیلی ناراحت شدم چون شعر رو به گند کشید دوست داشتم پاشم یه مشت نثارش کنم .

استاد فهمید داره مسخره بازی در میاره به من گفت اِدامشو بخونم من هم که کلی استرس داشتم شروع کردن به خوندن بدون اشتباه ولی چون استرس داشتم ، صدام آهنگ نداشت و خیلی خشک و کند می خوندم .

بعد استاد اومد در مورد مولانا صحبت کنه ولی باز دوتا نخاله ها شروع کردن به پارازیت دادن استاد یه تذکر نرم بهشون داد که الان بحث جدیه ولی باز دو باره پارازیت دادن و  استاد هم کلی عصبانی شد

شروع کرد با حالت جیغ جیغ کردن به تهدید کردن .  گفت تمام شعرهای  باقی مونده رو معنی  نمیکنم و حتماً هم توی امتحان میارم !!

جالبه که نخاله ها باز هم دست برنداشتند و دوباره پارازیت دادن.  من دیگه طاقتم تموم شد و به حالت در زدن با دست زدم به صندلی یکشون و  گفتم :

میشه ساکت شید تا ما از درس یه چیزی بفهمیم  ما که مثل شما واسه وقت تلف کردن اینجا نمیایم پس بی زحمت دیگه پارازیت ندید.  یکشون برگشت و به من گفت :  به شما ربطی نداره

گفتم : برعکس خیلی به من هم ربط داره . من هم حقوقی توی این کلاس دارم و اینجا بود که صدای چند نفر دیگه هم  در اومد و حرف منو تایید کردن .

به من گفت دوست داری عینکتو توی صورتت خورد کنم ؟ گفتم اگر جرات دارید بفرمایید  ،بعد برگشتم به طرف خانوما و گفتم :

خانوما ، ترو خدا یه کم به اینا بخندید ،اینا که از اول کلاس خودشون رو کشتند از بس مسخره بازی در آووردن و به طرف شما نگاه کردند .

اونا برگشتند و گفتند که ما این کار رو واسه کسی نمیکنیم  می خواستم جوابشو بدم که استاد به من گفت که خواهش می کنم این بحث رو ادامه ندید .

بچه ها هم به من می گفتن که بی خیال شم . جواب اون حرفشم داشتم می خواستم بگم اگه واسه اونا نیست ، پس چرا بعد از هر پارازیت دادن ، بر می گردید و به اونا نگاه می کنید ؟

البته از مخاطب قرار دادن خانوم ها بعداً خیلی ناراحت شدم ولی واقعیتی بود و بحث تموم شد .

از اول کلاس ، یکی از خانوما می خواست کنفرانس بده و از همون اول داشت به لبتابش ور می رفت تا وصلش کنه به دیتا پروجکشن تا بتونه کنفرانسش رو ارائه بده .

استاد گفت کی میتونه درستش کنه و من هم داوطلب شدم . داشتم میرفتم تا اونو درست کنم یکشون به من گفت :  بهتره دیگه برنگردی اینجا !!  برو همون جلو ها بشین

من هم یه نگاه تحقیر آمیز بهش کردم و رفتم تا کامپیوتر رو راه بندازم . سریع کار رو انجام دادم و دوباره برگشتم به صندلی خودم .

بعد از اینکه کنفرانس اون خانوم تموم شد ، استاد همه رو مخاطب قرار داد و گفت :  شاید با گفتن یک سری حرفها خانومها بهتون بخندن ، ولی توی دلشون مسخرتون می کنن اون دو تا هم داغ کردن و گفتن که اصلاً این کار رو واسه خانوما انجام ندادن .

استاد هم با عصبانیت گفت که حرفش کلی بوده و ربطی به اونا نداشته کلاس به اتمام رسید اونا زودتر از من از کلاس خارج شدند مشخص بود هدفشون چیه .

من که می خواستم از کلاس خارج بشم ، استاد منو صدا کرد و به من گفت که من اون چیزایی که گفتم رو اعمال نمی کنم .  چند تا از بچه ها دورم جمع شدند و کار منو تائید کردن من هم به استاد گفتم که عمده ناراحتی من به خاطر خراب کردن شعر بوده از استاد خداحافظی کردم و رفتم به سمت در  رفتم . من پیشبینی می کردم که دم در منتظر من هستند ، بنابراین قبل ا  قبل از اینکه از کلاس خواستم خارج بشم ، سوره والعصر رو خوندم  و از خدا خواستم که توی این قضیه از زیانکاران نباشم  .

یکشون دم در  تا منو دید به دو نفر دیگه گفت :اومد اومد من هم رفتم دم در جلوشون وایستادم ، در حالی که با خونسردی  عینکم رو داشتم میذاشتم توی کیف گفتم :  با من کاری داشتید  ؟

بعد اون هیکل درشته با حالتی عصبانی و بلند گفت :  شما چیکار داری سر کلاس من چه غلطی می کنم

من سر کلاس هر غلطی که دلم بخواهد می کنم .

با خنده بهش گفتم :  خوبه خودت داری می گی غلط .  بعدش هم ، من عضوی از اون کلاسم  و همیشه شما ها سر کلاس پارازیت میدید و اعصاب همه رو خورد می کنید ،   جو کلاس رو متشنج می کنید ،  اعصاب استاد رو هم که خورد می کنید ، استاد هم به همه توهین میکنه و همه رو جریمه می کنه چطور به من مربوط نیست ؟

من که مثل شما بیکار نیستم ، کلی هزینه کردم ، کلی وقت گذاشتم می خوام از کلاس حداکثر استفاده رو ببرم .

یکیشون گفت :  ما واسه خودمون اون کار ها رو می کنیم و هیچ قصدی واسه جلب توجه کردن کسی نداریم .

و شروع کرد به حتاکی کردن به کل خانومای کلاس با صدای بلند . خیلی بی شرم بود  . توی کلاس با خودم طی کرده بودم که دعوا نکنم  چون حوصله عواقبش رو نداشتم .

در جوابش گفتم :  تو حتی الان هم داری جلب توجه می کنی  چون فاصله ما نیم متر هم نیست داری داد می زنی که بهت توجه کنن دانشجوی های دیگه هم اومدن و منو کشیدن کنار و ازم خواستن که قضیه رو تموم کنم و گفتن که همه میدونن که اینا کی هستن .  قبل از اینکه از کلاس خواستم خارج بشم ، سوره والعصر رو خوندم  و از خدا خواستم که توی این قضیه از زیانکاران نباشم و به حق که همین طور شد .

بعد از تموم شدن این قضیه ، تمام ناراحتی من فقط مخاطب قرار دادن خانوم ها بود . فکر کنم خیلی تند رفتم .


کلمات کلیدی: داستان