هانی نتوورک

جدیدترین مطالب در مورد خانه و خانواده

داستانک
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤  

امروز از چهار راه راه آهن سوار یه ماشین شدم که بیام تقی آباد
سه کورس حساب میشه
با تاکسمتر 300
شخصی 400
بی رحمش 450 تا 500
رسیدیم به چها راه خواجه ربیع
یه چهار راه پائین تر
یه آقای 25 ساله دست تکون داد
طرف وایستاد سوارش کنه
گفت تقی آباد
گفت بشین
گفت چند می بری ؟
گفت یعنی چی ؟
گفت دارم مبلغ رو مشخص می کنم ، من با خودم قسم خوردم که از این به بعد این کار رو انجام بدم . از بس از این راننده های مشهدی بد دیدم .
گفت قبلاً چند میدادی
گفت 200 تا 300
گفت بشین
آقا سوار شد و شروع کرد به صحبت کردن :
آقا این مشهدی ها الن
آقا این مشهدی ها بلن
آقا این مشهدی ها جیم بلن
بی خود نیست بهشون میگن شمع دزد
رانندگیشون افتضاحه ، اینو من نمیگم ، آمار ها می گن
و ...

خیلی ناراحت شدم ، از اینکه به این راحتی داشت به مشهدی ها توهین می کرد .
به زور به حرف هاش می خندیدم
ازش پرسیدم که بچه کجاست ؟
گفت :بچه کاشان
بهش گفتم خوش به حالت که مشهدی نیستی ، خیلی شانس آووردی ولی  خوب نیست در جمع مشهدی ها اینقدر رک انتقاد کنی
به هر حال همه جا آدم خوب و بد داره
قضاوت برای کل منصفانه نیست
راننده هم مشارکت میکرد ، اون هم مشهدی بود  ، یکی به نعل میزد ، یکی به میخ
از آخر چهار راه دکترا بودیم  500 دادم و گفتم:ممنون آقا ، سر خیابون کفایی پیاده میشم
از کفایی رد شد
دوباره گفتم آقا سر کوچه پیاده میشم
باز هم رد شد
نرسیده به تقی آباد پیاده شدم
گفتم درسته ؟ منظور اینکه 100 تومان به من بده
گفت آره ،   تازه 100 تومان دیگه هم باید بدی ولی اشکال نداره همون 500 کافیه
پیاده شدم و گفتم  : (با اشاره پسر کاشانیه رو نشون دادم) این راست میگه و رفتم
فقر یعنی همین
فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست
فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است


کلمات کلیدی: داستان کوتاه