هانی نتوورک

جدیدترین مطالب در مورد خانه و خانواده

دفتر خاطرات یک تازه عروس
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳  

دوشنبه
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد  آشپزی میکنم ..امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده که 12 تا تخم مرغ رو جدا کنین و بزنین ..ولی من کاسه به اندازه کافی  نداشتم واسه همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بنونم تخم مرغ ها رو توش بزنم 
 _______________________________________

سه شنبه
ما تصمیم گرفتیم واسه شام سالاد میوه بخوریم ..در روش تهیه اون نوشته بود..بدون پوشش سرو شود ..خوب منم این دستور رو انجام دادم ..ولی ریچارد  یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون ..نمیدونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسشون سالاد رو سرو میکردم.. اون جور عجیب و شگفت زده به من نگاه میکردن 
 
 
________________________________________
 
چهار شنبه
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که می گفت  قبل از دم کردن برنج کاملاً شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم. ولی من آخرش نفهمیدم این کار  چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت 
 
________________________________________

پنجشنبه
بازم امروز ریچارد  ازم خواست که واسش سالاد درست کنم . خوب منم یه دستور جدید رو امتحان کردم ... تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف  کاهو پخش  کنین   و بزارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین ..
خوب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا  کردم   و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره
ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا  حالم خوبه؟؟
 نمیدونم چرا ؟..عجیبه!!! ..حتما خیلی تو کارش استرس داشته ..باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم /
    
________________________________________

جمعه

امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم ..نوشته بود همه مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک ..خوب منم ریختم تو کاسه و  رفتم خونه ی مامانم ..ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود .چون وقتی برگشتم خونه.. مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه  ..مونده بودن
  ________________________________________

شنبه
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه مراسم  روز یکشنبه اونو آماده کنم ..ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه میشه یه مرغ رو واسه یکشنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد ..قبلا ًبه این نکته تو مزرعه مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش های خوشگلش ..وای من فکر میکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود  

وقتی ریچارد مرغه رو دید ..اول شروع کرد تا شماره 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود ..
حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسش برقصه.
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد
. .آخه چــــرا من ؟؟چــــــرا من؟
هـــــووووم ..حتماً به خاطر  استرس کارشه ..مطمئنم
 


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،کلمات کلیدی: خیلی جالب