هانی نتوورک

جدیدترین مطالب در مورد خانه و خانواده

آرزوهای عقاب و کلاغ
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٢  

روزی از روزها، روی این کره خاکی، میون تمام موجودات جاندار و بیجان روی زمین،‌ یه عقاب بود و یه کلاغ. این دو تا در همسایگی هم زندگی می کردند. عقاب در یکی از مرتفع ترین نقاط کوهستان و کلاغ روی درخت بیدی در میون دشت بسیار با صفایی که برکه کوچولو و قشنگی هم میون اون بود زندگی میکردند.

یه روز که عقاب داشت بر فراز دشت چرخ میزد و گردش میکرد، ناگهان چشمش افتاد به برکه و چشمهای تیربین عقاب به راحتی تونست کلاغ رو کنار برکه تشخیص بده. برای چندمین بار اون سوال همیشگی توی ذهنش چرخ زد. چشماش برقی زد و به خودش گفت الآن بهترین فرصت برای پرسیدن سوالمه. به سرعت توی آسمون دوری زد و با شتاب به سمت زمین اومد. به نزدیکی کلاغ که رسید برای اینکه اون رو نترسونه سرعتش رو کم کرد و آروم در نزدیکی او به نرمی به زمین نشست و بهش نزدیک شد.

گفت سلام همسایه. کلاغ یکه ای خورد و با تعجب گفت سلام، کی اومدی، مثل همیشه سریع و بیصدا، اصلا متوجهت نشدم. عقاب خنده ای کرد و گفت تشنه بودم،‌ اومدم آب بخورم. خوشحالم که تو رو هم میبینم. کلاغ با خوشحالی گفت منم از دیدار تو خوشحال شدم، مدتها بود ندیده بودمت. کمی با هم از این در و اون در صحبت کردند و بالاخره عقاب موقعیت رو برای پرسیدن سوالش مناسب دید و گفت راستی کلاغ عزیز من یه سوال دارم که فکر میکنم تو میتونی جوابشو به من بدی. کلاغ از سر شور خندید و گفت من؟ اگه فکر میکنی میتونم جواب بدم بپرس. عقاب با کمی دلهره شمرده شمرده پرسید

"چرا شما کلاغها 400-500 سال عمر میکنید؟"

کلاغ قهقهه زد. اون نمیتونست خودشو کنترل کنه. با صدای بلند میخندید و گاهی کمی آروم میشد و میگفت ببخشید،‌ نمیشه نخندم. دوباره بالهاشو بهم میزد و بلند بلند میخندید. باز میگفت معذرت میخوام. عقاب هر لحظه با خجالت بیشتری سرش رو پائین تر میبرد و بالاخره با شرم گفت حالا که حسابی بهم خندیدی. جواب سوالم رو میدی. کلاغ حس کرد دوستش بی اندازه از سوالی که کرده خجالتزده است گفت معذرت میخوام. آخه هیچوقت فکر نمیکردم تو همچین سوالی از من بپرسی. عقاب که حالا کمی خودش رو پیدا کرده بود با اشتیاق فراوان چشمهای درشت و تیزبینش رو به کلاغ دوخت.

کلاغ با لحنی شیرین شروع کرد به توضیح دادن:

عقاب عزیز فرق بین من و تو در نحوه زندگی و غذا خوردنمونه. تو خیلی بالا پرواز میکنی و هوای سرد و باد تندی که اون بالا میوزه مضره برای سلامتی. بعلاوه تو خیلی سریع پرواز میکنی و این باعث میشه به بالها و بدنت فشار زیادی بیاد. تو تموم انرژی ات رو صرف اینطرف و اونطرف سرکشیدن میکنی و مدتها دنبال چیزی میگردی که شکارش کنی، اما ما همچین کاری رو نمیکنیم، این عاقلانه نیست. ما از باقیمانده شکار دیگر حیوانات تغذیه میکنیم. تو گوشت و خون شکار را داغ و تازه میخوری که این باعث میشه عمرت کوتاه بشه. تو با شتاب به طرف زمین شیرجه میری، اون شتاب باعث میشه با فشار هوای تازه و سرد وارد ششهات بشه که این هم عاملی برای کوتاه شدن عمرته. بازم بگم؟

عقاب که لحظه به لحظه افسرده تر میشد با صدای ضعیفی گفت نه دیگه ادامه نده. همینقدرش هم همه چیز رو عین روز برام روشن کرد. سرش رو پائین تر از پیش انداخت و یه دنیا غم توی چشمهاش نشست. خیلی از خودش و نحوه زندگیش خجالت کشید. سرافکنده و مغموم رفت که یه کنجی پیداکنه و به بدبختی خودش گریه کنه،‌ اما کلاغ با محبت صداش کرد و گفت من اصلا قصد نداشتم اینهمه ناراحتت کنم. حالا هم اگه کاری از دستم بر میاد بگو که برات انجام بدم. عقاب سری تکان داد و افسرده و ناراحت گفت ممنونم از راهنمائی و دلسوزیت اما آخه این ابهت و هیکل به چه دردی میخوره؟ فقط 8-7 سال زندگی کنم؟ این اصلا منصفانه نیست. خیلی کمه و زیر لب شروع کرد به غرولند کردن. کلاغ با او همدردی کرد و گفت تو تا بیای تجربه کسب کنی دیگه وقت گفتن غزل خداحافظیه. تو اصلا چیزی از زندگیت نمیفهمی، حتی فرصت به کار بستن تجربیاتت رو هم نداری. کلاغ هم از غصه عقاب غمگین شد و در فکر فرورفت.

پس از چندی به خود آمد و گفت یه راهی به ذهنم رسید.! عقاب به سرعت سرشو بالا آورد و گفت چی؟ چیه؟ زودباش بگو؟ راه حلی داری؟ یعنی من میتونم مثل شماها عمر طولانی داشته باشم؟ گفت فکر کنم میتونی. مگه فرق عمر تو با ما توی نوع غذاخوردن و نحوه زندگی نیست؟ من فکر میکنم اگه تو بیای و با ما زندگی کنی و هر چه ما انجام میدهیم تو انجام بدی همه مشکلات حل میشه.

عقاب بهت زده گفت آخه چطور میشه؟ من نمیتونم. کلاغ با مهربانی گفت این تنها راهیه که به ذهن من میرسه. عقاب کمی فکر کرد و گفت باشه. من همیشه امیدوار بودم که بتونم عمری طولانی داشته باشه. حالا که راهی پیش پام هست حتما انجامش میدم. از همین لحظه با توام.

عقاب یک هفته ای هوای گرم و آلوده پائین رو تنفس کرد، کند پرواز کرد، گوشت مردار و پسمانده دیگران رو با تنفر خورد، دیگه شتاب و حول و تکون های ناگهانی نداشت و وقتش رو همونجا روی زمین یا روی شاخه های پائین درختان گذروند. اما سر هفته احساس ضعف و بیماری میکرد، سرش گیج میرفت، ریه هاش در تب و تاب هوای خنک و بادهای سردی که ریه ها رو پر از نشاط میکرد میسوخت. دلش گوشت تازه و نرم آهو میخواست، دلش برای خوردن گوشت خوش طعم و پر از خون گرم خرگوش تنگ شده بود. دلش بالا و پائین رفتن در آسمون و شکافتن دل آسمونو میخواست. دلش برای با شتاب هجوم بردن به سمت شکار تنگ شده بود. دلش برای پرواز در اوج تنگ شده بود.

بالاخره در حالیکه رنجور و ضعیف شده بود به کلاغ گفت من ترجیح میدم عمر کوتاه داشته باشم و بالا پرواز کنم و توی هوای تازه و خنک از این دشت به دشت مجاور برم و خونه ام اون بالا توی کوهستان باشه، جائی که هیچ احدی بالاتر از من نمیتونه باشه. دوست دارم تنها باشم و نه اینکه دنبال دیگرون برم و هر کاری اونها انجام دادن منم انجام بدم. تو نمیدونی پرواز اون بالا چی لذتی داره. نمیدونی بازی و شادی توی اون هوای خنک و تازه چه لذتی به آدم میده. نمیدونی در جستجوی شکار اینطرف و اونطرف سرک کشیدن و در تعقیب و گریز بودن یعنی چی. نمیدونی هر لحظه در تکاپو و اضطراب از دست دادن خرگوشی میون چمنزارهای بلند بیشه ای لرزیدن چه مزه ای داره. نمیدونی فاتحانه بر روی شکار نشستن و گوشت و خون تازه اش رو خوردن یعنی چه. نمیدونی مغرورانه بر فراز بلندترین قلل کوهستان نشستن و دشت و حیواناتش رو به نظاره نشستن یعنی چه. وقتی هیچ حرکتی توی این دشت و مرغزارهای مجاور از نظرت دور نمیمونه نمیدونی... چشمش به کلاغ افتاد که اشک تو چشماش جمع شده بود.

با نگرانی گفت کلاغ مهربون چی شده؟ چرا دلگیری؟ آیا من چیز بدی گفتم؟

کلاغ اشک ریزان گفت وقتی بهم گفتی دوست داری عمر طولانی داشته باشی باورم نمیشد. اما پیش خودم گفتم بذار ببینه که اون به درد این زندگی نمیخوره و گذاشتم خودت تجربه کنی و خوشحالم که پشیمون شدی. نگاهی به دور و بر انداخت. اینجوری سعی میکرد خودشو آروم کنه تا بتونه حرفهاشو بزنه. عقاب هم متعجب از این تصمیم عاقلانه کلاغ برای درس دادن به او براندازش میکرد. کلاغ بالاخره سکوت را شکست و گفت حقیقتش اینه که من همیشه حسرت تو رو میخوردم. همیشه دلم میخواست مثل تو باشم. بالاتر و قویتر از همه. وقتی گلوی خرگوشی رو با فشار میون پنجه هات میفشردی و از زمین برش میداشتی دلم میخواست جای تو باشم. وقتی با سرعت و بی صدا اون بالا پرواز می کردی. وقتی همه پرنده ها و چرنده ها با دیدن تو توی آسمون سایه مرگ رو روی سرشون میدین و فرار میکردن دلم میخواست جای تو بودم. وقتی میدیدمت که بی خیال گوشت شکارت رو پس از اینکه کمی از اون رو خوردی رها میکنی و میری ،‌دلم میخواست مثل تو اول باشم و بهترین قسمت شکار رو بخورم. دلم میخواست دل و جرات تو رو داشته باشم. وقتی سینه سپر میکردی و با غرور ماها رو این پائین تماشا میکردی،‌ احساس میکردم بهترینی. حس میکردم هیچ احدی هیچوقت به پای تو نمیرسه.

عقاب با خوشحالی به کلاغ عاقل نگاه کرد و گفت بله تو درست میگی، نمیخوام نا امیدت کنم اما من خوب میخورم و میگردم و با افتخار زندگی میکنم. کلاغ با سر حرفهای او را تائید کرد. اشکهاشو با بالهاش پاک کرد و گفت حالا یه خواهشی ازت دارم. لطفا به من نه نگو. عقاب گفت تو لطف بزرگی به من کردی و منو از اشتباه درآوردی حالا هر خواهشی داری به من بگو حتما انجامش میدم. کلاغ با لحنی پر از التماس گفت خواهش میکنم بیا و رسم جوانمردی رو به جا بیار و بهم اجازه بده مدتی با تو باشم و به شیوه تو زندگی کنم. عقاب که از این خواهش کلاغ متعجب شده بود گفت تو خیلی به من محبت کردی و من دلسوزیهای تو رو که کمکم کرد راهم رو برا بقیه زندگی پیدا کنم فراموش نمیکنم. من تو رو با خودم میبرم و راه و رسم زندگی عقاب ها رو بهت یاد میدم.

کلاغ و عقاب راه افتادند و عقاب به مرور چگونگی بالا پرواز کردن و نفس کشیدن توی هوای سرد و تازه اون بالا، طریقه شکار کردن را به او آموخت. هر بار که عقاب از او پرسید میخوای به زندگی قدیمیت برگردی؟ کلاغ میگفت نه!‌

خلاصه کلاغ داستان ما از دسته کلاغها دور افتاد و بر فراز کوهستان جائی که چشم کمتر رهگذری به آنجا نظری میانداخت، زندگی کرد. کلاغ داستان ما وقتی می مرد فقط 30 سال عمر کرده بود نه 400 سال!

اما توی ذهنش فقط خاطرات داغ و پرهیجان شکارهایش و خوردن گوشت تازه و گرم خرگوش، پرواز بر فراز مرغزارها و گشت زدن و لحظه لحظه اون هوای پاک و خنک را به درون کشیدن بود.

نشستن به تماشای بدیع ترین مناظر طلوع و غروب آفتاب نه از میان برگهای درختان، بلکه مستقیم و روبرویش بود.

چه شبها که تا صبح به تماشای بدن مرمرین و زیبای ماه ننشسته بود،‌ نه در میان آب لرزان برکه که هر لحظه زیبائی ماه را ضایع میکرد بلکه بی حجابی که مانع لذت بردن از آن شود.

چه شبها که تا صبح با ستاره ها گرم گفتگو نشده بود.

چه صبح ها که پیدا شدن خورشید طلائی از پس کوهها سرآغازی برای شروع سفرش به بیشه همسایه نبود.

او بر فراز صخره ای که دید بسیار خوبی به بیشه و دشت روبرو داشت در میان خاطراتی که مدت کوتاه زندگیش را برایش فراموش نشدنی و دلپذیر میکرد چشم هایش را برای آخرین بار به جای جای دشت دوخت و لبخندی به لب چشم بر هم نهاد.

 کلاغی که میخواست تک خال آسمان باشد وقتی می مرد فقط 30 سال عمر کرده بود نه 400 سال!


کلمات کلیدی: داستان کوتاه